سلام حالتون خوبه ؟ در سلامتیه کامل به سر می برین ؟ ها ؟

 

اخی چه قدر زود گذشت... تابستان هم تموم شد و مدرسه و درس و  منفی های انضباطی شروع

 

شد ! هنوز حس مدرسه رفتن نیست اما می دونم که وقتی برم بهم خوش می گذره

 

من مدرسه را لعنت نمیکنم چون میدونم که هرچیزی به موقع اش خوبه ... فکر کنین اگه همش

 

تابستون بود و مدرسه نمی رفتیم چه قدر کسل کننده بود ! یا اگه همش عید بود و عید دیدنی !(و دیدن پسردایی)

 

به هر حال  اومدم اپ کنم چون شاید توی مدرسه های نتونم زیاد اپ کنم

 

الان که دارم فکر میکنم می بینم که دلم واسه همه معلم هام تنگ میشه حتی اون معلم پروشیه

 

که همیشه حالمون را می گرفت... بزارین از اول همه چیز را تعریف کنم :

 ما توی مدرسمون یه معلم پرورشی داشتیم خیلی چشمای دلبری داشت ( کنایه بود )

 

وقتی بهمون نگاه میکرد قلبمون می اومد توی دهنمون ! تقریبا میشه گفت ترسناک بود...

 

و طبق یه جشنواره ای که هر سال برگزار میشد بچه های همه مدارس باید سرود همگانی

 

تمرین می کردن و بدبختی این جا بود که همه مدرسه باید توی حیاط زیر نور افتاب می ایستادیم

 

و میخوندیم ! 2سال قبل که باتیستا و محک هم توی مدرسمون بودن سرود خوب برگزار شد و فیلم

 

گرفتن و نفهمیدم هم چندم شدیم اما همه چیز خوب گذشت فقط یه  بار یکی از دوستای من غش کرد

 

که اخر خنده بود !

 

اما پارسال که محک و باتیستا از مدرسمون رفته بودن خیلی اتفاقات افتاد که از موزمارها  فقط

 

 من و مغزبادام و مارمولک متال شاهد این جریان بودیم . از بقیه بچه های وبلاگ نویس هم

 

گوری و مگوری که وبلاگ هزارپای سمی را دارن  با ما بودن.

 

ماجرا از این قرار بود که یه هفته مدیر و معاونامون رفته بودین مسافرت ( فکر کنم مشهد بود)

 

بعد مشاور مدرسه و این معلم پروشی ( همون ترسناکه ) مدرسه را می چرخوندن !

 

خلاصه همون موقع بود که سرود همگانی باید تمرین میشد !

 

همه صف گرفته بودن و کاغذ دستشون بود و از روش می خوندن اما من و چندتا از دوستام

 

ته صف کرم می ریختیم ... اول که من و روناک ( که الان ازش خبری ندارم ) مسابقه ماکارونی

 

خوری راه انداختیم ! اخر کثیف کاری بود . هرکی زودتر ماکارونی توی ظرف را بدون دست

 

میخورد برنده بود .. خلاصه این اولش بود بعد هم من و چندتا دیگه از بچه ها می رفتیم با پا

 

می زدیم پشت زانوی بچه ها و اونا می افتادن زمین که خیلی خنده دار بود (فکر کن وسطه سرود)

 

اخر هر سرود هم همه دست می زدیم و می گفتیم بزن به افتخارش / کف و برو تو کارش !

 

معلم پروشیمون هم اتیش گرفته بود از دست ماها ( یکی دوتا نبودیم که... 4تا کلاس بودیم)

 

هی می اومد اون وسط داد می زد . منم هی جا به جا می شدم که پیدام نکنه . اخر رفتم جلوی  

 

 دوستم یاسمین وایسادم که  بهم گفت: به نظرت *** ( فامیلی معلم پروشیمون ) مثله جن ظاهر

 

نمیشه؟؟ منم که روبه روی یاسمین بودم برگشتم که بگم وای اره و یه خورده بخندیم یهو دیدم  معلم

 

پروشیه پشت سر یاسمین هست ! یاسمین هم برگشت وقتی دید پشت سرشه دهنش باز موند !

 

دیگه معلمه طاقت نیاورد و همه بچه های هم سن ما رو فرستاد سر کلاس و قرار شد سرود بدون

 

ماها برگزار بشه ! اما ما 4 تا کلاس متحد شدیم و توی راهرو جمع شدیم و شروع کردیم به خوندن

 

اول مشاور مدرسه و بقیه کادر که مونده بودن اومدن جمعمون کنن که نتونستن اما تا معلم پروشیه

 

اومد همه در رفتن !!! همه جیغ می زدن و می دویدن ... ( من هم فقط می خندیدم)

 

خلاصه یه خورده شورش کردیم و خندیدم اما فایده نداشت 4 تا کلاس از سرود همگانی اخراج

 

شده بودیم ! کلی تحدیدشون کردیم که به اموزش و پرورش میگیم بدون ما برگزار شده

 

حتی یکی از بچه ها رفت دکمه ی پاک نوار را زد اما پاک نشده بود نمیدونم چرا ( حتما توی

 

برق نبوده )

خلاصه روزه فیلم برداری هم در را بستن و نزاشتن ما بریم توی حیاط  ...

 

عین این  زندانی ها توی کلاسها بودیم ...و نتونستیم فیلم برداری را خراب کنیم !

 

چون هیچ معلمی اجازه نمیداد ما 4 تا کلاس از کلاس بریم بیرون

 

خلاصه قصه ما به سر رسید و  اخر کار هم  ضایع شدیم رفت !

 

این بود ماجرای درگیر شدن با یه معلم پرورشی !

 

 

همه ی این کارا و کرم ریزی ها و اذیت کردن ها ماله دوران مدرسه هست...

 

هیچ خاطره ای مثله خاطره هایی که توی مدرسه داری نمیشه .

 

خب دیگه خیلی اپ طولانی بود ... رفع زحمت می کنم ...

 

نظر یادتون نره

 

بای

 

نویسنده : کرم جهنمِی


 

نوشته شده توسط کرم جهنمی در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 20:55 موضوع اموزش کرم ریزی | لینک ثابت